نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





 


[+] نوشته شده توسط mita در 17:14 | |







 


[+] نوشته شده توسط mita در 17:14 | |







بي وفا بي وفا عشق من  به خدا اشک من           مي مونه رو گونم تو بياي پیش من

رفتيو بي تو چه دردي کشيدم هنوزنامه هاتو به دنيا نمي دم

توروبه خاطراته من

تو منو منتظر نذار

تورو به اشک من قسم

منو پشت در نذار

باشه ميرم ازپيشت

خداحافظ عشق من

دلت موندني نبود

باز چکيده اشک من

دلت موندني نبود

خداحافظ عشق من

 


[+] نوشته شده توسط mita در 19:56 | |







من بي گناهم
تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.


[+] نوشته شده توسط mita در 19:50 | |







دیگه دوست ندارم

جای دستات روی موهام،دست من روگیسوهامه

جای تو، به جای جسمت، غم عشق تو باهامه

عاشقونه تا نکردی ، با دل بزرگوارم

بعدِ تو هرچی که میشه،خیلی ساده کم مییارم

وضعِ من خیلی خرابه،کاش میشد اینو بدونی

اسممو به یاد بیاری،واسه یک بارَم بتونی

دیگه عاشق تو نیستم ، که دلم برات بمیره

از غم جداییمون نیست ، که دلم گاهی میگیره

اما بدجوری میسوزم، که تو اون همه رهایی

خدا بدجوری باهاته ، تو که دشمن خدایی!!!

سوز داره که من بمیرم،صدهزار بارتوی لحظه

تو ولی حتی یه بارَم،هیچ جوری تنت نلرزه

من تو این اتاق غمگین،با دریچه ای که بازه

تو ولی با عشق تازت ، پی زندگیِِ تازه

من می گم اگه خدا هست،تو چرا بد نمیاری؟

گریه هام رفیق راته،آخه تو گناهکاری

 


[+] نوشته شده توسط mita در 21:50 | |







فراموشت میکنم !!!

 


[+] نوشته شده توسط mita در 21:38 | |







طلوع دیگر

 

 

 

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام

بی تو خالیه نفسهام

خط بکش رو باور من

زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش

عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب

تو طلوع زندگی باش....

من پر از حرف سکوتم

خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقت

تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم

آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

 

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش


[+] نوشته شده توسط mita در 8:39 | |







فقط برای تو دوست دارم

می خوام بگم تو دنیای منی ..



می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم …

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …

می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم …

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..

می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….! 



[+] نوشته شده توسط mita در 8:41 | |







از تو دلگیرم


دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط
قلب توئه که با من اینقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم می‌میرم تو کجایی من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم ..
باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم


نگاه محمدرضا هدایتی قلب دلتنگی تنهایی

 

 


[+] نوشته شده توسط mita در 10:33 | |







سلام خدا

حسرت ديدارش در درونم غوغا می کند.شادی را از ذهنم می ربايد و به اشکهايم می

سپارد.تنهايی از پس چشمهايم فرياد می زند.سکوت شب با حرکت قلم روی کاغذ می

 شکند.تيک تيک ساعت خبر گذشتن زمان را در گوشهايم فرياد می زند.هر لحظه از

خودم دورتر می شوم.اشکی چشمهايم را تار می کند و بودنش را در من فرياد می زند

و من دلتنگی ام را در شفافی او.غمی در درونم شکل گرفته و در انتظار صدايی آشنا

گوشهايم تيز گشته.به تولدی دوباره نيازمندم تا بودنم را ثابت کنم.بايد کاری بکنم اما

دست و بالم بسته است.نميدانم چه بايد بکنم.

خدايا رهايم کن از اين تيرگی و تنهايی.

 


[+] نوشته شده توسط mita در 7:27 | |



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد